سعدى

76

بوستان ( فارسى )

حكايت 1625 كسى ديد صحراى محشر بخواب * مس تفته ، روى زمين ز آفتاب همى بر فلك شد ز مردم خروش * دماغ از تبش مىبرآمد به جوش يكى شخص ازين جمله در سايه‌اى * به گردن بر از خلد « 1 » پيرايه‌اى بپرسيد كاى مجلس‌آراى مرد * كه بود اندرين مجلست « 2 » پايمرد ؟ رزى داشتم بر در خانه گفت * بسايه درش نيكمردى بخفت 1630 درين وقت نوميدى آن مرد راست * گناهم ز دادار داور بخواست كه يا رب برين بنده بخشايشى * كزو ديده‌ام وقتى آسايشى چه گفتم چو حل كردم اين راز را * بشارت خداوند شيراز را كه جمهور در سايهء همتش * مقيمند و بر سفرهء نعمتش درختيست مرد كرم باردار * وزو بگذرى هيزم كوهسار 1635 حطب را اگر تيشه بر پى زنند * درخت برومند را كى زنند ؟ بسى پاىدار اى درخت هنر * كه هم ميوه‌دارى و هم سايه‌ور * * * بگفتيم در باب احسان بسى * و ليكن نه شرطست با هركسى بخور مردم‌آزار را خون و مال * كه از مرغ بد كنده به ، پرّ و بال يكى را كه با خواجهء تست جنگ * به دستش چرا ميدهى چوب و سنگ ؟ 1640 برانداز بيخى كه خار آورد * درختى بپرور كه بار آورد كسى را بده پايهء مهتران * كه بر كهتران سر ندارد گران مبخشاى بر هركجا ظالميست * كه رحمت برو جور « 3 » بر عالميست جهانسوز را كشته بهتر چراغ * يكى به در آتش كه خلقى بداغ هر آن‌كس كه بر دزد رحمت كند * ببازوى خود كاروان مىزند « 4 » 1645 جفاپيشگان را بده سر بباد * ستم بر ستم پيشه عدلست و داد

--> ( 1 ) . درازحله . ( 2 ) . منزلت . ( 3 ) . ظلم . ( 4 ) . در يك نسخهء قديمى بيت چنين است : هر آنگه كه بر دزد رحمت كنى * ببازوى خود كاروان ميزنى